میزده شب ...
میزده شب چو ز میکده باز آیم
بر سر کوی تو من ز نیاز آیم
دلدادهی رهگذرم
از خود نبود خبرم
ای فتنهگرم
شبها سر کوی تو
آشفته چو موی تو
میآیم، تا جویم، خانه به خانه، مگر از تو نشانه
میخانه به میخانه، پیمانه به پیمانه
راه تو می پویم
این می و مستی، بود بی تو بهانه
میسوزم، شبها با شمع رخ تو، با سوز نهان
میسازم، با این آتش دل خود، با کاهش جان
تشنهای به راه سرابم، به لب رسیده جان چو حبابم
مستم و خرابم
فارغ از غمم چه نشستی؟
چرا دل مرا بشکستی؟
همچو من تو مستی
مست از بادهام یا از آن نگه
بر تو عاشقم یا بر روی مه
من بر تو عاشقم، بر تو عاشقم
قلب من نشد، شاد از عشق تو
داد از عشق تو
با صدای مرضیه، بر روی کلامی از بیژن ترقی
از ساختههای پرویز یاحقی
گاهی گمان نمی کنی ولی می شود،
گاهی نمی شود، نمی شود که نمی شود؛
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است،
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود؛
گاهی گدای گدای گدایی و بخت نیست،
گاهی تمام شهر گدای تو می شود...
- دکتر علی شریعتی
انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:
توانِ دوستداشتن و دوستداشتهشدن
توانِ شنفتن
توانِ دیدن و گفتن
توانِ اندُهگین و شادمانشدن
توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جان
توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی
توانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانت
و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.
انسان
دشواری وظیفه است.
ا.بامداد
من نمی دانم ...
اول یکی از کتابهای قدیمیم این شعر زیبا ازفریدون مشیری را نوشته ام به تاریخ ١٢ سال پیش . به یادگار اینجا هم بنویسمش :
" من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان
این دانا
این پیغمبر
در تکاپوهایش
چیزی از معجزه آنسو تر
ره نبردست به اعجاز محبت
چه دلیلی دارد ؟
چه دلیلی دارد که هنوز
مهربانی را نشناخته است ؟
و نمی داند در یک لبخند
چه شگفتی ها پنهان است
من بر آنم که درین دنیا
خوب بودن به خدا سهل ترین کار است
و نمی دانم
که چرا انسان
تا این حد ، با خوبی بیگانه ست
و همین درد مرا سخت می آزارد "
گر مرد رهی میان خون باید رفت از پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به ره نه و دگر هیچ نپرس خود راه بگویدت که چون باید رفت
مشکل دنیا این است که احمق ها کاملا از خود یقین دارند و آنها که داناترند سرشار از شک و تردیدند.- برتر اندراسل
دعا کنید سفرتان دراز باشد
لبریز از حادثه ها لبریز از آگاهی ها
لبریز از صبح های تابستانی بسیار
لبریز از لحظه هایی با شادمانی و سرخوشی زیاد
اما با شتاب سفر نکنید @ صبور باشید
همان بهتر که سالهای بسیار به درازا بکشد
طولانی تر از آنچه بتوانید تصورش را بکنید
آن وقت است که سرانجام زنی خردمند خواهید بود ....
این روزها مدام باید این پندهای حکیمانه رو به خودم یادآوری کنم :
١) بیشتر از دیگران بدان
٢) بیشتر از دیگران کار کن
٣) کمتر از دیگران توقع داشته باش
توشه عمر
چــــــــون درای کــــاروان در میــــــان شبــــروان
ر بانگ عمر ما,می رسـد بگوش
بــــا گــــذشت ایــــن و آن مــی دهـــد نـــــدا زمـــان
ر هر سحر که ای خفتگان به هوش
بــی خبر آمدی همچو رهگذر بـی خبر می روی توشه ای ببر
عمـر دیــــگر،کــی دهنـدت داستـــانـــها در زمــانــها .....
بشنوید با صدای استاد غلامحسین بنان
Life: The Fiesta
امروز این شعر زیبا از پابلو نرودا رو اینجا میخواندم که اتفاقی ترجمه فارسیش رو هم ÷یدا کردم. شعر زیبایی است.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتاندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن
شعر از پابلو نرودا شاعر شیلیایی با ترجمهی احمد شاملو
ای منتتظر! غمگین مشو، قدری تحمل بیشتر
ای دل! بشارت می دهم، خوش روزگاری می رسد
یا درد و غم طی می شود، یا شهریاری می رسد
گر کارگردان جهان، باشد خدای مهربان
این کشتی طوفان زده، هم بر کناری می رسد
اندیشه از سرما مکن، سر می شود دوران وی
شب را سحر باشد ز پی، آخر بهاری می رسد ...
ای منتتظر! غمگین مشو، قدری تحمل بیشتر
گردی به پا شد در افق، گویی سواری می رسد!
در سکوت شب دعا گویان نگاهت میکنم....
چون به آرامی چو آسوده میان بسترت
در سکوت شب دعا گویان نگاهت میکنم
تا که می پیچد صدایت در حریم خانه ام
میشوم لبریز از نامت صدایت میکنم
من همه آرامشم را با تو دارم
من همه آسایشم را با تو دارم
تا که پر گیرد نگاهت سوی من
تا فراز آسمان ها میروم
با نوازش های دست کوچکت
از تمام خستگی ها می رهم
از تمام خستگی ها می رهم
من همه آرمشم را با تو دارم
من همه آسایشم را با تو دارم
کودکم ای چلچراغ هستی من
کودکم ای از تو شور و مستی من
روح من ایمان من جانانه من
جان من امید من دردانه من
من همه آرمشم را با تو دارم
من همه آسایشم را با تو دارم
من همه آرمشم را با تو دارم
من همه آسایشم را با تو دارم
بشنوید با صدای زیبای هوشمند عقیلی
باران
خدایا:عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.
خدایا:به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن.
خدایا:رشدعقلی وعلمی مرا از فضیلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نسازد.
خدایا:مرا همواره اگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.
خدایا:جهل امیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد.
خدایا:شهرت منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند باشم" نکند.
خدایا:درروح من اختلاف در "انسانیت" را به اختلاف در فکر واختلاف در رابطه با هم میامیز. ان چنان که نتوانم این سه قوم جدا از هم را باز شناسم.
خدایا:مرا به خا طر حسد کینه و غرض عمله اماتور مگردان.
خدایا:خودخواهی را چندان درمن بکش یا درمن برکش تاخودخواهی دیگران را احساس نکنم واز ان در رنج نباشم.
-دکتر علی شریعتی
انسان مانند رودخانه است ٬ هرچه عمیق تر باشد آرام تر و متواضع تر است. منتسکیو
****
شبی را با من ای ماه سحر خیزان سحر کردی
سحر چون آفتاب از آشیان من سفر کردی
در روزگار جهل -شعور خود جرم است!!! - دکتر علی شریعتی
تن آدمی شریفست به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی به چشمست و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت
خور و خواب و خشم و شهوت و شغبست و جهل و ظلمت
حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت
به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد
که همین سخن بگوید به زبان آدمیت
مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی
که فرشته ره ندارد به مکان آدمیت
اگر این درنده خویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی به روان آدمیت
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
بنگر که تا چه حدست مکان آدمیت
طیران مرغ دیدی تو ز پای بند شهوت
به در آی تا ببینی طیران آدمیت
نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت
سعدی شیرازی
خاطرات عمر رفته در نظر گاهم نشسته
در سپهر لاجوردی آتش آهم نشسته
ای خدای بی نصیبان طاقتم ده طاقتم ده
قبله گاه ما غریبان طاقتم ده طاقتم ده .....
این مقاله هم جالب و خواندنی است.




